جمعه ۳ فوریهٔ ۲۰۱۲

امام حسین و خمینی در صحرای محشر.

     قیامت بر پا شده بود، همه تو صف بودند تا الله اعمال انسان‌ها را در ترازو بگذارد، مردم کلافه بودند، شهیدانی که خمینی به آنها وعده‌ی بهشت داده بود، در به در دنبالش می‌گشتند تا آنها بدون نوبت وارد بهشت شوند؛ بالاخره خمینی رو پیدا کردند؛ او ته صف ایستاده بود و از شدت گرما کاملا غرق در عرق؛ شهیدان از دست او خیلی ناراحت بودند، گفتند: ای خمینی! پس اون وعده‌ها چی شده؟
    خلاصه کلی بین‌ آنها بگو مگو و دعوا صورت گرفت؛ بالاخره خمینی آنها را آرام کرد و وعده داد که امام حسین رو پیدا می‌کند و از ایشان کمک خواهد گرفت و از شهیدان خواست که پرونده‌هایشان را روی هم بگذارند، چندین تن پرونده شد! خمینی گفت: پرونده‌ها همین‌ جا باشند، من بروم امام حسین رو پیدا کنم تا  با الله صحبت کند که زودتر برویم بهشت؛ او توی صحرای محشر خیلی گشت، تا اینکه امام حسین رو پیدا کرد؛ با کمال تعجب دید که عده‌ی زیادی دور بر او هم جمع شده‌اند و باهاش جر و بحث می‌کنند؛ خمینی صبر کرد تا جر و بحث آنها  تمام شود، اما تمام شدنی نبود؛ رفت وسط دعوا که همه اعتراض کردند: تو دیگه از کجا پیدات شده؟ مگه تو هم با ما بودی و خلاصه کتک مفصلی از دست اونا نوش جان نمود، پس از اینکه موفق شد خودش رو از دست اونا نجات بده گفت: بابا! من خمینی هستم؛ همین که این جمله رو گفت، امام حسین او را شناخت گفت: آهان پس این خمینی تو هستی!؟ اسمت رو شنیده بودم، الله خیلی از دستت ناراحته، می‌گفت تو  ادعای الله‌ی کردی، خمینی گفت: والا من هر کاری که کردم الله اجازه‌شو داده بود، شاید کار خ‌ر بود!؟ امام حسین گفت: حالا کارت چیه؟ خمینی گفت: من چند صدهزار نفر رو به جنگ فرستادم و عمدا با آتش بس مخالفت کردم تا تعدادشهیدان اهل بهشت زیاد شوند و به آنها هم قول داده بودم که تو زودتر به الله می‌گوئی تا اینا را مستقیما وارد بهشت کند، ولی الان می‌بینم که الله ما رو تخمش هم حساب نمی‌کنه؛ اگه ممکنه برای اینا کاری بکن، پرونده‌ها زیادن و تریلی هم پیدا نکردم که خدمتتون بیارم. امام حسین با حسرت تمام آهی کشید و گفت: برو بابا! ما 1300 سال پیش از تو، این 72 نفر رو به کشتن دادیم، پرونده زیر بغل هنوز علاف اونائیم و تو یه تریلی پرونده داری؟...
این داستان گرچه شوخی بیش نیست اما حقیقتی در خود نهفته دارد و آن تناقضی است که در قرآن بر سر شفاعت وجود دارد.

1 نظرات:

ناشناس گفت...

این کس کش پیزوری ، این امام لانتوری ،از جنس مقوا بود //این خواجه ز گه میبود ،اول توی گه دانی ،عقلش ته ان چاه بود//در میان احمق ها ، این جاکش بی کله ، یک امام و آغا بود //توی صف احمق ها ، اشکش دم مشکش بود، این قاتل عقل ها بود //ادامه این شعر بلند به زودی در پای عکس مقوایی امام جاکشی که از جنس گه بود ولی برای (۱۲) بهمن روز ورود( دیو )جماران با مقوا باز سازی کردنش.